loading...

نیمه پنهان

119

بازدید : 43
دوشنبه 11 آبان 1399 زمان : 18:37

بعدظهرش بابا گفت کجایید بیام دنبالتون کار من تو تعمیرگاه،تموم شد عجله دارم،گفتیم همونجا منتظر بمونه تازودی بیایم.

تو این فاصله با عجله زیادی میرفتیم سمت قنادی که خامه بگیریم و نمیخواستیم بابا بدونه.که یهو بابا کنارمون ترمز زد و غافلگیر شدیم.ولی در هر صورت نشستیم تو ماشین و مامان گفت حداقل وایسا قنادی کار داریم:/

بابا گفت عجله داره واسه کارش و ولش کیک نمیخواد و بیخیال😁🤦‍♀️

بعد به داداش بزرگه گفتیم بره خودش بخره و زودی بیاد.

سورپرایز کردن بابا سخته،چون چیزایی که میخریم،قشنگ متوجه میشه.

سورپرایز نشد اصلااا

مامان فقط با دوتا آهنگ رقصید باهام،یهو کنار کشید وسط آهنگ و تنهایی با آهنگ تو که سنگ‌میزنی 25 باند رقصیدم،خیلی خسته بودم ولی خواستم جو رو شاد کنم،سرگرمشون کنم و تولدِ باباس!

بابا کلا حال نداشت،انگاری یه چیزی که ناراحتش کنه نمیذاشت عمیقا شاد باشه و گفت یه تبریک‌بگید حله این مسخره بازیا رو ولش کنید.اینطور شد که برا چند دقیقه کوتاه ته دلم اب شد،این همه ذوق و کیک درست کردن،ولی بعدش گفتم حق داره.وقتی دغدغه و غصه داشته باشی از سمت بچه‌ها چیزی اونقدر که باید خوشحالش نمیکنه..بابا که من نیست با این چیزا ذوق کنه:|

موهامو سشوار میکشیدم بابا کمکم کرد،به داداش دومی‌‌گفتم سشوارو نگه دار ولی بابا انجام داد🥰

به داداشا گفتم شما با چه انگیزه‌‌‌ای پسر شدین وقتی این همه خوشگلی واسه دختراس😂داداش اولی گفت بله منم آرایش کنم و ابرو بردارم خوشگل میشم.گفتم کو ابروهام سرجاشه که! آرایشمم خیلی کمه..بعدش گفتم وای وای منم موهامو خامه‌‌‌ای بزنم خیلی خوشگل میشم مث داداش کوچیکه:/

بی انصافی نباشه موهاتون و ته ریشتون هی بد نیست!خوشگلتون میکنه ولی دخترا یه چیز دیگه ان:/

یه تنه نتونستم در برابر اون سه تا دفاع کنم الکی اقرار کردم🤦‍♀️

سر شب زینب بهم‌زنگ‌زد و از اوضاع افتصاح قبولی دخترا گفت..

گفت پذیرششون واسه پسرا بیشتر بوده چون آمار دخترای تحصیلکرده زیادتر از پسراس،منطقی که تو کتم نمیره دختری که تلاش زیادی کرده با پسری که نصفش تلاش کرده اینطور ناعادلانه نتیجه بگیره.اگه من کلی درس میخوندم و وقتمو میذاشتم و تهش اینو میشنیدم رسماً اعصابم برای یه مدت میریخت بهم.من در مورد نتایج نهایی به خانواده دروغ گفتم...در مورد شهر قبولی،چون میدونستم اگه خودمم اصرار نکنم دوس ندارن برم شهر دور..چون نمیخواستم سرزنش بشنوم.دروغ گفتم و برام راحت نبود.حداقلش این شد که ذهنشون درگیر نشد تایم زیادی.هیچ وقت یادم نیست به بابا و مامان دروغ گفته باشم.ولی واکنششون برای نتایج اولی انقدر غیر منتظره و سرزنشگر بود که ترجیح دادم به این کار زشت که عذاب وجدان بهم داد.

کیکی که درست‌ کردم ازیادی واسه تولد یه پدر خوشگل‌نبود،ولی از هیچی بهتره

تبلور ( موقت )
برچسب ها 119+119 , 119+15 , 119+25 , 119+7 , 119+10 , 119+50 , 119+61 , 119+24 , 119+18 , 119+20 ,
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :