loading...

نیمه پنهان

139

بازدید : 52
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 9:38

با خستگی نشستم یخورده زیست بخونم...انقدر تو این خونه سرو صدا هست هیچی نفهمیدم.خیر سرم داداش کوچیکه تو اتاق اومده بود among us رو با سرو صدا بازی میکرد..منم راستش تنهایی تو اتاق انتهای حیاط میترسم برم..چون هی مغزم درگیر اتفاقات غیرطبیعی میشه:(

مجبور شدم سروصدا رو تحمل کنم..حرصم گرفته بود دو ساعت از وقتم سپری شد و هیچی نفهمیدم از زیست تذکر دادم گوش نمیداد لج کرده بود میگفت ساکت نمیشم اصلااا

اخرش تهدید کردم اگه سروصداکنی بعد به بابا میگم...بابا خواب بود...گفتم نذاری درس بخونم میزنمتا(البته نمیزدم فقط تهدید کردم که چقدرم ترسید😑)....بعد مامان از تو اشپزخونه داد زد اووو نمیشه که خفه شیم همه.یه بار نشد مامان طرفمو بگیره.سه سال از زندگیم عقب موندم و سال سومم همکاری نمیکنن باهام.من تو سرو صدا تمرکز نذارم😭

بعذ گفتم اصلا خدا منو از دست شما بُکشه راحت شم و با کتابام رفتم تو همون اتاق ترستاک تنهایی درو قفل کردم و تا تونستم زار زدم.(از یه طرف تو مغزم میگفتم الانه که جن بیاد نوازش کنه بگه گریه نکن😂)

چرا گریه کردم به اون شدت؟؟

چون حتی داداش کوچیکه هم، بهم گفت تو هیچی نمیشی!!

انقدر این حرف از سمت عزیزام منو عذاب میده..درحالیکه برادرخودش حتی یه حاضری تو اپ شاد نمیتونه صب پاشه بزنه ...چون کسی درکم نمیکنه تو خونه.چون درس خوندنم اذیتشون میکنه غافل از اینکه بیشترررر از همه این بلاتکلیفی خودمو داره عذاب میده...ترسیدم از نتیجه نگرفتن...اره کنکور همه چیز نیست ولی تنها راه نجات من در حال حاضر موفقیت تو کنکوره

1400 همزمان با بچه‌های سال اول دبیرستان کنکور میدم وقتی که اون موقع خودم تو مدرسه سال اخر بودم

گریه ام بند نیومد..فکر میکردم گریه مثل همیشه ارومم میکنه ولی نکرد سعی کردم جلوی اشکام که کل صورتمو خیس کرده بود بگیرم اما نشد..نصف بغضم از صبح جمع شده بود...درک نشدن بهانه‌‌‌ای بود برای رفع دلتنگی باگریه

البته مامان دیگه تو خونه ازم انتظار کمک و خونه داری نذاره و جای شکرو تشکر باقیه خیلی💙

گریه برخلاف قبلنا ارومم نکرد و کلی رو پاهام و مبل مشت زدم.. بازم اروم نشدم..اره خودزنی و خودازاری هم کردم.بازم اروم نشدم

دست گذاشتم رو قلبم و ایه الکرسی خوندم با هق هق..ذکر گفتم.الابذکرالله تطمئن القلوب گفتم از خذا خواستم ارومم کنه بهم ارامش بده

یادم اومد به زینب زنگ بزنم اما گوشی پیشم نبود تا حداقل صداشو بشنوم و حواسمو ازخودم پرت کنم

تا جایی که حفظ بودم یاسین خوندم و به طور معجزه آسایی اروم شدم...گفتم هیچی ارزش اشکتو نداره

من برای کی دلتنگ بودم؟؟...برای کسی که نیست؟؟؟

توی دلم بهش گفتم خیلی بی انصافه

خدایا کمکم کن.

با داداش کوچیکه قهر نکردم اما بازم تو دلم دلگیری بود و به انحنای رو به پایین لبهام ختم شد و سکوتم در طی شام

چه کنم؟

خدایا تو تماااام داشته منی❤

...تنها کسی که خوب و بد و زشت و خوشگل و همه جوره ام رو رها نکرد حتی با وجود بد بودنم تو این روزا

یه کمی‌ازگریه ام بخاطر این بود که ازخدا دور شدم..ولی اون منو فراموش نکرده بود . این شرمنده ام کرد واسه همین از حرص خودم اشک ریختم

خدای من شاید بیشتر از نیم ساعت یا چهل دقیقه گریه کردم

چه رفتار بی سابقه ای...!!

بعدش برگشتم خونه و شام خوردیم و درس نتونستم بخونم...میریم که دین و زنذگی یه درسشو تست بزنم.

هوم داداش دومی‌موفق شد ماشین بگیره خداروشکر...مرسی دعامو مستجاب کردی مهربونترینم..گفنه بودم صلاحش و تو قشنگنرینی که اینطور قشنگ انتخاب کردی براش❤

دوستت دارم‌‌‌ای کسی که دور شدم ازت ولی تو فراموشم نکردی و قلبمو ارامش میدی.

من رررررررررد دادم!
برچسب ها 139+139 , 139+272 , 139+15 , 139+113 , 139+25 , 139+50 , 139+30 , 139+53 , 139+41 , 139+95 ,
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :