loading...

نیمه پنهان

144

بازدید : 63
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 6:37

امروز خیلی حرص خوردم سر متوجه نشدن مسائل فشار به این آسونی:/که معمولا تو کنکور ازش سوال میاد

برا همین تا یاد نگرفتم نرفتم مبحث بعدی و همچنان بی نتیجه بخاطر سرعت پایین نت درگیرم

خدااایا لطفا کمکم کن.

صبح هم دیر بیداشدم..10

همش حس میکنم دارم عقب میمونم و هولِ کم آوردن زمان رو دارم!

+نفس کامنتونیو باز کن..خوبی؟؟

از رویاهای دست نایافتنی
برچسب ها 144+25 , 144+81 , 144+36 , 144+144 , 144+49 , 144+64 , 144+72 , 144+16 , 144+256 , 144+9 ,

143

بازدید : 49
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 6:37

بگم‌که امشب دیر میخوابم چون هی رو یه مبحثی تو فیزیک گیر داشتم یهو ساعتو دیدم بَّه! ۳ صبحه:/

برای فرمانده پیام تبریک نوشتم واسه تولدش.امرزو تولدشه..اما پاکش کردم.

دلیلی نداره من تبریک‌بگم....واقعامثل یه دوست اونم از نوع سابقش اینکارو کردم.ولی حس بدی گرفتم و در نتیحه زدم حذف.پشیمونم نیستم.

برام مهم نبود تولدشه...برعکس پارسال.هیج حس خوبی هم نداشتم اتفاقا کل اون حس بد شب ۲۲ بهمن یادم‌اومد که گفتم برای بار آخره بخاطرت اشک‌میریزم.دیگه ‌نمیتونی اشکمو دربیاری..یهو کل اون اشکا یادم اومد.

امشبو دیر شد اما مقاومت میکنم در برابر بهم خورن مجدد ساعت خوابم و صبح خیلی زود بیدار میشم(اگه خواب نمونم)چون صبح زود ، انرژی کل روزمو تامین میکنه.تقریبا میشه 3ساعت خوابید تا صبح

امروز برای خودم مفید نبودم.ولی یه تصمیمی‌گرفتم.ایشالا که موفق بشم..پس تاریخ بزنیم به یادگار 29 آبان 99

تو موفق میشی دختر خوب ،من عاشق دلتم❤

از رویاهای دست نایافتنی
برچسب ها 143+143 , 143+92 , 143+80 , 143+37 , 143+15 , 143+25 , 143+90 , 143+69 , 143+30 , 143+20 ,

141

بازدید : 48
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 9:38

چشام خیلی خسته اس...فقط‌چشام!

دلم میخواد همین الام ببندمشون و وقتی باز میکنم صبح قشنگیو شروع‌کنم...عاشقِ اول صبج‌هام.

البته به جز اون قسمتی که مامان تا ته خونه رو گرم میکنه انقدر که نفسم بند میاد و اولین کارم بعد بیدارشدن، خاموش‌کردن اسپلیته.

یه کار کوچیک انجام بدمو....شب بخیر عزیز ترین دختر دنیا،بوس به پشت پلکهات،یه عااالمه عاشقتم

(همش خطاب به خودِ قشنگم🤩)

من لایق همه چیزای خوبم:)

من رررررررررد دادم!
برچسب ها 141+141 , 141+256 , 141+92 , 141+25 , 141+18 , 141+15 , 141+50 , 141+70 , 141+30 , 141+154 ,

139

بازدید : 51
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 9:38

با خستگی نشستم یخورده زیست بخونم...انقدر تو این خونه سرو صدا هست هیچی نفهمیدم.خیر سرم داداش کوچیکه تو اتاق اومده بود among us رو با سرو صدا بازی میکرد..منم راستش تنهایی تو اتاق انتهای حیاط میترسم برم..چون هی مغزم درگیر اتفاقات غیرطبیعی میشه:(

مجبور شدم سروصدا رو تحمل کنم..حرصم گرفته بود دو ساعت از وقتم سپری شد و هیچی نفهمیدم از زیست تذکر دادم گوش نمیداد لج کرده بود میگفت ساکت نمیشم اصلااا

اخرش تهدید کردم اگه سروصداکنی بعد به بابا میگم...بابا خواب بود...گفتم نذاری درس بخونم میزنمتا(البته نمیزدم فقط تهدید کردم که چقدرم ترسید😑)....بعد مامان از تو اشپزخونه داد زد اووو نمیشه که خفه شیم همه.یه بار نشد مامان طرفمو بگیره.سه سال از زندگیم عقب موندم و سال سومم همکاری نمیکنن باهام.من تو سرو صدا تمرکز نذارم😭

بعذ گفتم اصلا خدا منو از دست شما بُکشه راحت شم و با کتابام رفتم تو همون اتاق ترستاک تنهایی درو قفل کردم و تا تونستم زار زدم.(از یه طرف تو مغزم میگفتم الانه که جن بیاد نوازش کنه بگه گریه نکن😂)

چرا گریه کردم به اون شدت؟؟

چون حتی داداش کوچیکه هم، بهم گفت تو هیچی نمیشی!!

انقدر این حرف از سمت عزیزام منو عذاب میده..درحالیکه برادرخودش حتی یه حاضری تو اپ شاد نمیتونه صب پاشه بزنه ...چون کسی درکم نمیکنه تو خونه.چون درس خوندنم اذیتشون میکنه غافل از اینکه بیشترررر از همه این بلاتکلیفی خودمو داره عذاب میده...ترسیدم از نتیجه نگرفتن...اره کنکور همه چیز نیست ولی تنها راه نجات من در حال حاضر موفقیت تو کنکوره

1400 همزمان با بچه‌های سال اول دبیرستان کنکور میدم وقتی که اون موقع خودم تو مدرسه سال اخر بودم

گریه ام بند نیومد..فکر میکردم گریه مثل همیشه ارومم میکنه ولی نکرد سعی کردم جلوی اشکام که کل صورتمو خیس کرده بود بگیرم اما نشد..نصف بغضم از صبح جمع شده بود...درک نشدن بهانه‌‌‌ای بود برای رفع دلتنگی باگریه

البته مامان دیگه تو خونه ازم انتظار کمک و خونه داری نذاره و جای شکرو تشکر باقیه خیلی💙

گریه برخلاف قبلنا ارومم نکرد و کلی رو پاهام و مبل مشت زدم.. بازم اروم نشدم..اره خودزنی و خودازاری هم کردم.بازم اروم نشدم

دست گذاشتم رو قلبم و ایه الکرسی خوندم با هق هق..ذکر گفتم.الابذکرالله تطمئن القلوب گفتم از خذا خواستم ارومم کنه بهم ارامش بده

یادم اومد به زینب زنگ بزنم اما گوشی پیشم نبود تا حداقل صداشو بشنوم و حواسمو ازخودم پرت کنم

تا جایی که حفظ بودم یاسین خوندم و به طور معجزه آسایی اروم شدم...گفتم هیچی ارزش اشکتو نداره

من برای کی دلتنگ بودم؟؟...برای کسی که نیست؟؟؟

توی دلم بهش گفتم خیلی بی انصافه

خدایا کمکم کن.

با داداش کوچیکه قهر نکردم اما بازم تو دلم دلگیری بود و به انحنای رو به پایین لبهام ختم شد و سکوتم در طی شام

چه کنم؟

خدایا تو تماااام داشته منی❤

...تنها کسی که خوب و بد و زشت و خوشگل و همه جوره ام رو رها نکرد حتی با وجود بد بودنم تو این روزا

یه کمی‌ازگریه ام بخاطر این بود که ازخدا دور شدم..ولی اون منو فراموش نکرده بود . این شرمنده ام کرد واسه همین از حرص خودم اشک ریختم

خدای من شاید بیشتر از نیم ساعت یا چهل دقیقه گریه کردم

چه رفتار بی سابقه ای...!!

بعدش برگشتم خونه و شام خوردیم و درس نتونستم بخونم...میریم که دین و زنذگی یه درسشو تست بزنم.

هوم داداش دومی‌موفق شد ماشین بگیره خداروشکر...مرسی دعامو مستجاب کردی مهربونترینم..گفنه بودم صلاحش و تو قشنگنرینی که اینطور قشنگ انتخاب کردی براش❤

دوستت دارم‌‌‌ای کسی که دور شدم ازت ولی تو فراموشم نکردی و قلبمو ارامش میدی.

من رررررررررد دادم!
برچسب ها 139+139 , 139+272 , 139+15 , 139+113 , 139+25 , 139+50 , 139+30 , 139+53 , 139+41 , 139+95 ,

137

بازدید : 58
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 12:38

دیروز کتابای جدید رو گرفتم،طرف تا پولو نگرفت نذاشت کتابارو لمس کنم :/

خب البته حق داشت.به هیچکس‌نمیشه اعتماد کرد،مثلا شاید من کتابا رو برمیداشتم یهو فرار میکردم🤦‍♀️

بعدش با داداش کوچیکه فاصله پارکینگ تا مطب رو پیاده رفتیم که باید از تو بازار رد میشدیم،چندتا لباس خوشگل دیدم بهش نشون میدادم با ذوق..اصلا گوش نمیداد چی‌میگم هر چی‌میگفتم الکی‌میگفت اوهوم😑

آخرش‌گفت نباید باهات اومد بیرون اصلا.

از بس سر هر چیزی نظر و ایده داشتم و‌اون حوصله نداشت..من خودمم از خرید و بازار خوشم نمیاد ولی خب همون یه بار من ذوق‌داشتم اونجوری :/

این چند روزی که‌گذشت خیلی مطالعه مفید داشتم،و خیلی پیشرفت کردم،منتظرم آزمون بعدی کانون برگزار بشه ببینم چه میکنم، ولی‌ امیدوارم نتیجه آزمون منو از خودم ناامید نکنه.اگه همینطور تا هفت ماه آینده پیش بره(هم انرژیم و هم شرایط) عالی میشه 🤩

7ماه و17 روز مونده به کنکور:)

کووید-19 چگونه منتقل می‌شود؟
برچسب ها 137+137 , 137+(-354) , 137+25 , 137+43 , 137+15 , 137+147 , 137+276 , 137+28 , 137+23 , 137+16 ,

136

بازدید : 78
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 2:37

امروز زرا رو دیدم،رفتم کتاب ادبیات دستورزبان ازش بگیرم،همون زرا بود..ولی بهم گفت تو خیلی لاغر شدی:|

هم دور از هم بودیم هم دست ندادیم بخاطر کرونا:/ ما هرر روز همو می‌دیدیم دست میدادیم اینجوری یه حس ناجوری بود خیلی. کاش زودتر کرونا تموم بشه

تو ماشین کتابو باز کردم صفحه اولش برام یادداشت گذاشته بود و آرزوی موفقیت کرده بود،فقط یه لبخند کش دار زدم از کار قشنگش🤗😍

هانیه هم روز کنکور همینو گفت ..مامان و بابا هم میگن، خودمم خط زیر گونه‌هام رو دیدم نمایان شده..زیر چشامم تیره شده،با اینکه یه هفته اس تایم خوابم رو موفق شدم اصولی پیش ببرم.

گفتن علت مرگ شیما مسمومیت با قرص برنج بوده:(

از یه یارویی کتاب گرفتم تو اینترنت تلفنی هم حرف زدم نتونستم بفهمم دختره یا پسر(احتمالا بخاطر بلوغشه) بعد فردا قرار گذاشته واسه مشخصاتش میگه ‌هودی خاکستری و کوله آبی دارم، من تمام مدت فکر میکردم دختره و عین دخترا باهاش حرف زدم:/

اصلا خیلی خنده دار و افتصاح🤦‍♀️😂

داداش دومی‌نتونست ماشین بگیره اصلا نیست.میگه خسته شدم واسم دعا کن.گفتم من همش دعا میکنم برات. بعد گفت جدی و خنیدید و خوشحال شد..نمیدونه من هرروز هر روز هر روز برا سلامتی وخوشحالیشون با خدا حرف میزنم.

یه لطف خیلی بزرگی‌کرد گفت هر چی لازم داری بهم بگو،هرکتابی میخوای هرررچی.دلم میخواد محبتاشو جبران کنم

امروز و دیروزم وقت زیادی تلف شد،هم بخاطر قضیه کتابای جدید،قضیه برنامه شاد داداش کوچیکه و حاضری زدنش بس که اپ مزخرفیه بعد میگن چهار جلسه آن نباشی اخراجی!!

امروز اون اهنگ بی‌کلام رو تو ماشین شنیدم یهو چشام پر آب شد...چرا؟؟من از چی میترسم، از اتفاقای نیفتاده،مسخره اس واقعا

یه امروزومرتباً پمادهارو استفاده نکردم دستام دوباره‌شبیه حالت اگزمایی شد:(

+امشب خوابم نمیبره باز...کاش تا قبل یک بخوابم زحمتم هدر نره


Tag : روز نوشت

قصه گویی از ادبیات کهن
برچسب ها 136+752 , 136+136 , 136+82 , 136+ =888 , 136+8 , 136+50 , 136+16 , 136+17 , 136+25 , 136+68 ,

133

بازدید : 52
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 2:37

بابا بهم گفت امسالو دیگه نتیجه بگیر..سه ساله داری درجا میزنی

با اطمینان گفتم میگیرم حتماا

قبلا دوساعت از تایم شبم صرف سریال دیدن میشد،ولی از دیشب دیگه‌نگاه نکردم..دوساعت هر شب تو یه هفته میشه 14 ساعت.

14ساعت میشه مفید کار کرد،مثل مرور،تست،و یا برنامه‌‌‌ای که عقب افتاده انجام بدم.

موفق شدم خوابمو تنظیم کنم،تقریبا!...یعنی صب زود بیدارشم با الارم گوشی تاشو که مثِ بمب ِ یجوری بیدار میکنه که دیگه محاله ممکنه خوابت ببره😑

بی غیرتی یعنی من بشینم کاری نکنم وقتی میبینم پدرومادرم دغدغه دارن و خسته میشن...بی غیرت نیستم.

خدایا کمکم‌کن پیوسته عمل کنم..دعا نمیکنم فلان رشته قبول شم، دعا میکنم روحیه و تلاشم همیشگی باشه.به اندازه حق و استعدادم نتیجه بگیرم.

پارسالم این موقع،ها خوب پیش می‌رفتم از آذر شل کردم ولی اینبار اشتباهمو تکرار نمیکنم.

من درخواست کمک کردن بهمامان رو رد میکنم وقتی سر درس و کتابمم،برای بار اول تو عمرم نه میگم به این درخواست مامان.کاش نتیجه بگیرم تا بخاطر اینا بعد عذاب وجدان گریبانمو نگیره

من به خودم هیچ وقت اهمیت ندادم...برا همین موفق نبودم.

ولی اینبار تلاشام فقط بخاطر...

قصه گویی از ادبیات کهن
برچسب ها 133+133 , 133+47 , 133+15 , 133+25 , 133+9 , 133+90 , 133+18 , 133+80 , 133+5 , 133+50 ,

132

بازدید : 47
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 2:37

حیفِ صبح به این قشنگی که از دست بره

اصلا یه نگاه به درختا بکنید،روی بافت تنه اش دست بکشید،به برگای نیمه جون زرد رنگ نگاه کنید

به ابرایی که عین تیکه‌های پنبه تو آسمون چیده شدن و نور آفتاب از یه طرف بهشون میتابه.

به گلها و گلبرگهاش که چه ترکیب رنگ عجیبی دارن اولش سفیدِ بعد کم کم زرد و گلبهی و صورتی میشه یه جوری که عمرا مرز رنگشو بتونی پیدا کنی

اون گنجشکِ کوچوله که لبه ساختمون نشسته و اینور‌اونور نگاه میکنه با اون یه ذره قدش

به قطره‌های باقی مونده بارونِ دیشب که،از شیروونی میچکه

به هلال ماهِ سفید وسط آسمون وقتی که خورشید از اونور نورشو داره نشون میده

چه خلقتی داره خدا!!

و هو الخلاقُ العلیم❤

قصه گویی از ادبیات کهن
برچسب ها 132+132 , 132+48 , 132+12 , 132+87 , 132+84 , 132+66 , 132+15 , 132+18 , 132+24 , 132+11 ,

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :